.....
دونه دونه آدمای دورو برم رو دارم خط می زنم
دیگه حتی وقتی دارم باهاشون حرف می زنم تو چشماشون نگاه هم نمی کنم ..
با صراحت و کینه تمام جوابشونو می دم و از چند لحظه بعدش ...
دیگه نمی شناسمشون ...
تو شلوغی آدما که پر هیاهو میان و میرن ....
این منم که حضور نداره و بدون سایه است ...
تنها آدم بدون سایه دنیا منم ......
دلم قصد سفر داره..
یه اتاق خالی که توش فقط یه مبل راحتی نخ نما و ...
یه میزی که من پشتش نشستم ....
با همین لپ تاپ و .....
یه جا سیگاری خالی ....و یه موزیک که تا عمیق ترین نقطه دلتنگت می کنه ...
انا همش ادامه اون همه جریان زندگی تو این خونه نقلی بود ......
شبیه همون سایه هایی که تو زندگی باهاشون دستو پنجه نرم می کنی....
سایه های ما ادما بیشتر شبیه همه تا.....
حواست جمع باشه..
آروم نفس می کشم ...
صدای قلبم رو می شنوم ..
چشمام و می بندم ...
بدنم بعد از یه هیجان کاملا لخته لخته ....
با یه تکون ....
و لرزش ارومی که به اندامم می یاد..
خیلی بی ربط .... یاد غسالخونه می افتم ...
اونجایی که اروم و بی هیچ دغدغه می شورنت ..
و انگار نه انگار که تو تا چند لحظه پیش تو بدنت حیاتی بوده ....
حواست جمع باشه.....
اون چیزی که قراره برای تو بشه .... واسه تو میشه
قدیم ترا به این نتیجه رسیده بودم ..
اون چیزی که قراره اتفاق بی افته ..می افته ... اون چیزه که قراره بی افته ام تو یه زمان خاصی برات می افته و تو خودتم بکشی زودتر و دیرتر نمی شه...
و اون چیزی که قراره نشه خودتو بکشی نمی شه....
مثال ش تو زندگی روزمرمون هست ...
گاهی اوقات یه چیز سخت انقدررررررررررررررر راحت جلو پات سبز می شه که خودت می مونی .. گاهی مدتها برای یه چیز ساده ....
این یادم رفته بود .. اما باز ...
هر چیزی که مال منه , مال منه .
و سر زمان خودش بهم می رسه ... کافیه رها باشیم ...و
چگونه می توانم خشمم را فرو خورم
وقتی از زمانه سیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رقص اب
سنگها ترک خورده اند از هجوم فکر
ماهیان
دور از دنیا
می رقصند در خواب
من بی حضور تکرار می شوم ...
....
نا تمامان هر تمامیتی را تباه می کنند...
......
از نگفته ها از نسروده ها پرم
از اندیشه های ناشناخته و
از اشعاری که بدانها نیندیشیده ام
غده اشک من درد پری درد سرشاریست
و باقی ناگفته ها سکون نیست .. ناله ایست
می خوای یه کار کوچیک انجام بدی..انقدر طرح ونقشه میاد تو کلت که اخر سر پشیموم می شی ....
دنبال خونه گشتن مگه چقدر وسواس می خواد؟؟
خوال
چه خاکی همه جا نشسته ...
روی شیشه ها .. روی میز.. روی حباب چراغ..روی ملافه ها..
روی من!...
روی این اتاق...
از کجا می یاد؟؟؟؟
از بیرون که نیست!!!..
بیرون که ...
درهام که بسته ان ...
از همین جاست!...
از من .. از نگاهم .. از نفسم ... از پوستم... از خیالم غبار آلودم....
از مردن می ترسین؟؟؟؟
کاش کی برگرده....
دلم می گیره از مرور خاطرات ...
چشام پره اشکه ..
مرور می کنم ...
اشکام سرازیر می شن ...
می گه نبینم اشکاتو ... چشماتو ...
می گم این یه حس خوبه ..
فقط دلتنگم ....
و از اینکه الان خودم هستم و ازاد ..
از اینکه می تونم دلتنگ باشم ..
از اینکه می تونم خاطرات و هر روز تکرار کنم و تکرار کنم ..
یه سال گذشته ...
مرور میکنم ..
فکر کنم واسه هزار سال دیگه خاطراته یکساله دارم ...
یه شب ماه میاد....
چشماتو باز میکنی ..
از خواب داری می میری ...
ولی ..
پر انرژی هستی و فکر می کنی که می تونی یه روز خوب داشته باشی ....
حوصله کار و ...... مجبوری و سعی می کنی ساعت کاریت و تموم کنی ...
تموم می شه .. دنبال یه برنامه شاد و شلوغ می گردی ...
...
...
هیچکس نیست ...
کیفم و رو زمین می کشم تا می رسم ...
همیشه وقتی فکر می کنی می تونی یه روز خوب و شلوغ با ادما داشته باشی ....
با ادما نباید جمع شد..
وقتی تنها باشی می تونی رو خودتو ساعتای خوبی واسه خودت داشته باشی...
می رم خونه ...
خیلی وقته به جوجم نرسیدم ....
لباساش کثیف شده بود و مماخش اویزون ..
صورتش سیاه شده و ....
یکم سر به سرش می زارم ... میبرمش حموم و تر و تمیزش می کنم ..
تو بغلم می خوابونمش و براش قصه اقا کلاغ رو می گم ..
چشاش خسته می شه...
می خوابه ..
ولی چرا من خوابم نمی بره .....
.....
اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربان تر می شدند؟
آقای کی گفت: اگر کوسه ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند،
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند،
مواظب بودند که همیشه پرآب باشد.
برای آن که هیچ وقت دل ماهی کوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی های بزرگ برپا می کردند،
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
برای ماهی ها مدرسه می ساختند و به آن ها یاد می دادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند.
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود.
به آن ها می قبولاندند
که زیباترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را درنهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند.
به ماهی کوچولوها یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای آینده ای زیبا مهیا کنند،
آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می یاید.
اگر کوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند،
ته دریا نمایش نامه به روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند.
همراه نمایش، آهنگ های مسحورکننده ای هم می نواختند که بی اختیار
ماهی های کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند.
زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود
دل بده تا پته دلم و واست رو کنم...
خواب که دیگه کار نیست تا مجبور بشی از کله سحر یا مفت بگی و یا مفت بشنوی تا آخر سر انقدر سر به سرت بزارن تا سر بزاری به خیابونا
هی !!!!!! دل بده تا پته ی دلمو واست رو کنم
می دونی ؟؟
همیشه این دلم به اون دلم می گه دکی!
تواین دنیای هیشکی به هیشکی این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره ورنه خلاصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!! خلــــــــــــــــــــــــــــــــــــاص.!!!
اگه این نبود حالیت می کردم که کوه ها رو چطوری جا به جا می کنن.!!استکانا رو چجوری می سازن..!!!!سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان............
من یاد گرفتم چجوری شبا از رویاهام یه خـــــــــــــــدا بسازم و دعــــــاش کنم که عظمتتو جلال..!!!!
.....
همه چیو گند گرفته ...
هوا...
آدما....
همه .....
بوی گراز میاد مترسک ....
← صفحه بعد
نظرات ()

