می نویسم

 

نمی دونم از فکرای زیاده که نمی نویسم ....

از فکرای نداشته زیاد....

نمی دونم از ......

نمی دونم ....

دغدغه ها .....

پرم از همه چی ...

ولی نوشتنم نمی یاد....

 

+   ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

....

 

قرار نیست

تاب بیاورم

این نامربوط ناممکن

زندگی را

که دیگر

از شیرین های کنار و کرانش

دلم به هم می خورد

در این اوقات

تنها به این دل خوشم

که راه می روم و راه می روم و راه

که پیاده گز می کنم

مسیر دشوار و پر سنگلاخ بودن نا روشن را

و نابود می کنم

یکی یکی نام ونشان هر چه مهر و مهربانی را

در این خشکسال عشق

در این برهوت بی پناهی

در این.......

 

+   ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳

شاد باشی...

 

دلم گرفت از کارش ....

از بغض بدم میاد اما بازم....

نون و نمک سر یه سفره خورده بودیم.....

همیشه همینطوره ...

آدم محکوم می شه به....

تو جان می دهی و اینجا ..... به فتوای تو می گیرند .....

 

+   ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٦

حسین پناهی

 

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آنها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم .

 

+   ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٦

خیلی دور

 

مسافرا دونه دونه پیاده می شن ..

هنوز پیرمرد نشسته با اون عینک درشت و مشکیش که اجازه نمی دن کوری یک چشم و خستگی  و کار سخت روزانش رو نشون بدن ..

پاهای خستش اجازه راه رفتن بهش نمی دن و مجبور می شه از راننده بخواد تا اون سر ببرتش ..

با دعای خیر برای راننده و امواتش ساکش رو رو کولش می ندازه و از پله ها لنگون لنگون پائین می ره و با نیم نگاهی به راننده می گه :

_ پیری و هزار درد ، چه می شه کرد؟

چند قدم جلوتر کنج دیوار میشینه تا خستگی پاهاش در برن ....

چند ساعت بعد که از اونجا رد می شی ..

پیرمردی رو می بینی که کنج دیوار تکیه داده  و آروم خوابیده...

دور و برش یه عالمه سکه و اسکناسه ...

اما پیرمرد که گدا نبود ...

پیرمرد دیگه خوابیده بود.....

 

+   ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢

شهریور

 

ما به آخر رسیدیم

در ابتدای راه

در ابتدای حتی زائیده نشدن

ما تمام شدیم.

بی آنکه بخواهیم .

تنها به جبری..........

 

+   ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢

همین نزدیکیا

 

ظاهرا هیچ کس هیج جا نمی رود

ما فقط فکر می کنیم که پیش می رویم....

 

+   ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢

مرداد 86

 

مادر صورتش پر از چروک است ... پیشانیش .. دور لبهایش ....

نه به خاطر کهولت سن... بلکه ...

خود را به کوچه علی چپ می زنم تا بغضش بترکد...

آخرش آهی می شود روانه هوا ..

تا نگاهش می کنم می خواهد لبخندی بزند  تا دل من را چروک نبیند ..

لبخندش نیمه منجمد می شود و چشمانش خیس از اشک ....

سری تکان می دهد و زمین را از نگاه های خویش معذب...

تنهاییش آنقدر زیاد است  که با اینهمه بغض  و آه  راه نمی افتد...

به خاطر غصه های چشم من سرش را بلند می کند ..

دستهایش را به پاها تکیه می دهد  و با نفس عمیق و یک یا علی بلند می شود ....

نیم خیز نگاهم می کند ....

با چشمهای خیس از لبخند ...

شام را بهانه می کند ...می رود به آشپزخانه ..

دلش .. تنهائیش  و چروکش را هم می برد...

 

 

+   ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢

.....

 

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم....

که سرنوشت درختان باغ مان تبر است....

 

+   ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢